تبليغاتX

دنياي پر از سکوت

از هر دری سخنی

از هر دری سخنی

جهت درد دل

 زندگی

 

آه ای زندگی منم که هنوز


با همه پوچی از تو لبریزم


نه به فکرم که رشته پاره کنم


نه بر آنم که از تو بگریزم


همه ذرات جسم خاکی من


از تو ای شعر گرم در سوزند


آسمانهای صاف را مانند


که لبالب ز باده ی روزند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 7 قبل از ظهر  توسط Reza  | 

من با تو ام ای رفیق ! با تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/05ساعت 11 قبل از ظهر  توسط Reza  | 

چرا کسی در برابر جاذبه نگاه تو قدرت ایستادگی ندارد ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 11 قبل از ظهر  توسط Reza  | 

افسانه ی من

 گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست
 ای دختر شوریده دل مست پرست
 گفتا که تو باده خوردی و مست شدی
 من مست باده می خواهم ، پست
 یک شاخه ی خشک ، زار و غمناک ، شکست
 آهسته فروفتاد و بر خاک نشست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 11 قبل از ظهر  توسط Reza  | 

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 9 قبل از ظهر  توسط Reza  | 

سیگارت که روشن می شود
انگشت هایم یخ می زند
هر دو معتاد می شویم
به برفی که بی امان می بارد
وسط زمستانی
موذی و مه آلود
خورشید خواهد تابید
بر گونه های ترد دختری
که سیب می فروشد
به دوره گردی که
آمده تا برف ها را
از بام ها فرو ریزد.

***************************

انتظار، فقر است
یا فقر، انتظار؟
برای من که آمدنت
حادثه باران رهایی است.
چگونه می آیی
با کدام مرکب
از کدام سو؟
تا جاده ها را
سراپا چشم در چشم این مردمان غریب
بدوزیم
تکه های جگر فقر را
که ما را چه زیبا کرده است - می گویند -
برای آمدنت
به سمتی که می خواهی
هر دو طرف راه
در چراگاه مصلحت
آهو بره های ما را سر بریدند
برای آمدن تو
به اسم تو
قسم نمی خورم
فقط اینجای شعر
چشمک می زنم
یواشکی
- برای توست -
این همه قربانی
سر هر کوچه
شمعدانی های ما پلاسیدند ....
 

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 9 قبل از ظهر  توسط Reza  | 

باران و باز باران و

ب

ا

ر

ا

ن

 گلوله ُ

با پرواز تو  در زیر چتری

که با من

انتطار می کشد

می خواهی بپری ، هر جا که دوست داری

منتظرم

این آغوش و آن فریاد و

همه ی لحظه های مقاومت  عشق

یعنی بال زدن ها  را نمی شود

دستبند زد و به پشت میله ها انداخت!

گفتم : اکنون بالی در بازو و

تو در ستایش پله کانی که تا بالاها میبرتت

همراه صدا می شود

افتادن صخره های شب و شب پرست و

شبنامه

در رودخانه می گردد.

باتوم  در پوتین خیابان کم آورده است

(( کاری از استاد عزیزم ایرج عبادی))

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 8 قبل از ظهر  توسط Reza  | 

 

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايهء سياه سركشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه كن... تمام هستي ام خراب ميشود
شرارهاي مرا به كام ميكشد
مرا به اوج ميبرد ، مرا به دام ميكشد
نگاه كن... تمام آسمان من پر از شهاب ميشود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاج ها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر ، اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي كشانيم ؟
فراتر از ستاره مينشانيم ؟
نگاه كن... من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شده ام
چو ماهيان سرخرنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شده ام
چه دور بود پيش ازين زمين ما ؛
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان ؛
نكاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان ، به بيكران ، به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوج ها
مرا بشوي با شراب موج ها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا ازين ستاره ها جدا مكن ؛
نگاه كن كه موم شب ، به راه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب ميشود
به روي گاهواره هاي شعر من نگاه كن...
تو مي دمي و آفتاب ميشود...
 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصر های انتظاربه حوالي بي كسي قدم بگذار !

خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهاي شو ،كلبه غريبي ام را پيدا كن كنار بيد مجنون خزان زاه و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام!

در كلبه را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو ٬

حرير غمش را كنار بزن او را مي يابي ...

 ***************************************************

يك بار زندگي مي كنيم و تنها در زمان زيستِ خود مي توانيم آن را بنگاريم. خط خوردگي ها، زخم هاي زندگي است كه پابرجا خواهد ماند

 دليري اين نيست كه زندگي را چون دوزخي در نظر آوريم، زيرا زندگي بيشتر، خود چنين است؛ پس بهتر آنكه برخلاف نماهاي دوزخي اش، با هوايي بهشتي، روزگار به سر آوريم

زندگي، ديوانه اي بيش نيست؛ هر گاه دلش بخواهد با نقشه ها، اهداف، محاسبات و باورهاي ما مخالفت مي كند

اگر بر مهرباني چون اسبي لگام بنديم و ساير عضلات او را رها بگذاريم، بدون شك، كار زيبايي خواهد بود، ولي، اين هنوز دست يابي بر قلب نيست.

 

+ نوشته شده در  88/04/21ساعت 12 بعد از ظهر  توسط Reza  | 

بی پاسخ

 درتاریکی بی آغاز و پایان
       دری در روشنی انتظارم رویید
           خودم رادر پس در تنها نهادم
              و به درون نهادم
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
       سایه ای در من فرود آمد
             و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
                    پس من کجا بودم ؟
                    شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت 
                    و من انعکاسی بودم 
                    که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد 
                    و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت 
                    من در پس در تنها مانده بودم 
                    همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام 
                    گویی وجودم در پای این در جا مانده بود 
                    در گنگی آن ریشه داشت 
                    آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
                    در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود 
                    و من درتاریکی خوابم برده بود 
                    در ته خوابم خودم را پیدا کردم 
                    و  این هوشیاری خلوت خوابم را آلود 
                    آیا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
                    در تاریکی بی آغاز و پایان 
                    فکری در پس در تنها مانده بود 
                    پس من کجا بودم ؟
                    حس کردم جایی به بیداری می رسم 
                    همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم 
                    آیامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟
                    دراتاق بی روزن 
                    انعکاسی نوسان داشت 
                    پس من کجا بودم ؟
                    درتاریکی بی آغاز و پایان 
                    بهتی در پس در تنها مانده بود

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 1 بعد از ظهر  توسط Reza  | 

 

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام !
...


 

پرنده بودن و باران، پرنده بودن و باد

پرنده بودن و تقدير هر چه باداباد

سکوت درخور اين لحظه هاي روشن نيست

بخوان بلند بر اين قله هاي بي فرهاد

اگرچه با عطش سوختن زمين گيرم

مرا به باد غزل هاي خويش خواهي داد

تو با سرودن از آغوش صبح مي بري ام

به رقص دسته
ءگنجشک در مزارع باد

ومن دوباره همان دوره گرد خواهم خواند

سکوت
... زخمه ... غزل خط فاصله فرياد ...


 

تنها ايستاده ام
بسان رهگذرخسته
که مات و مبهوت
سنگهاي دوسوي رودخانه را
نظاره مي کند
.

کاش ميدانستم
اين رود بيکران
وآن سنگهاي فراوان
مرا تا کدام ناکجا
مي کشانند
.

گاه مي انديشم
اين همه نفرت
چگونه بردر وديوارم
مي بارد
گاهي ميدانم
پاسخها نيز ميبارند
بردروديوارم
.

احساس مي کنم
دلم درپي سفراست
وبه من آموخته بودند
که
"خوبي همانند آبست
وواژه هاي بدي و نفرت
سنگهاي ساحل
آب ميرود پاک وروشن
وسنگها ميمانند
هميشه سنگ
".

فرقي نمي کند
نشناسدم کسي
چون من همان مسافر
شبهاي ظلمتم
بايد که بگذرم
خود هم نميدانم
ليکن فقط
مي دانم اينقدر

که دراين نزديکيها
خدايي هست
...


+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 11 قبل از ظهر  توسط Reza  |